جرقه‌های اولیه

سال‌های اولیه 1386 تا 1395

زمانیکه در حال تحصیل در محیط دانشگاهی و آموزشگاهی بودم، نقص عجیبی برای سبک آموزشی موجود احساس می‌کردم، نمی‌توانستم این نقص را پیدا کنم؛ صرفا استنباطم این بود که مطالب تدریسی نمی‌توانند نیازهای اصلی من را برآورده کنند، ظاهرا به آدمی تبدیل می‌شوم که در یک چهارچوب بسیار مشخصی باید قرار یگیرد و لذت زیادی از فرایند زندگی نسیبش نمی‌شود!

در رشته علم و مهندسی مواد (متالورژی) یاد گرفتم که از ترکیب مواد مختلف، در شرایط گوناگون، مواد جدیدی خلق می‌شوند؛ حتی وقتی ترکیب جدیدی ایجاد می‌شود با تغییر دادن هر کدام از المان‌های محیطی، همان مواد خاصیت‌های متفاوتی بدست می‌آورند و این موضوع برام شگفت‌انگیز و قابل تامل بود.

تا قبل از آن نیز زمان آزاد خود را به مطالعه کتاب‌های مختلف، در زمینه‌های گوناگون می‌گذراندم؛ اما با ورود به دانشگاه و درک سیستم آموزش عالی و حوزه‌های جدیدی که درموردشان مطالعه می‌کردم، یا فیلم‌هایی (اکثرا سینمایی) که مشاهده می‌کردم، آرام آرام، متوجه می‌شدم که این سبک آموزشی، یعنی سبکی که تقریبا در اکثریت قریب به اتفاق کشورها اجرا می‌شوند، با هدف آماده سازیِ افرادی برای اهداف کلیِ دولت‌ها و حکومت‌ها برنامه‌ریزی شده‌اند!

تازه با کلمه‌ای انگلیسی آشنا شد بودم که خیلی به دلم نشسته بود (Attitude)؛ دوست داشتم بیشتر درموردش بدانم و از تاثیراتی که می‌تواند بر زندگیِ من بگذارد آگاه شوم! در ادبیات ما «نگرش» ترجمه شده است. از زمان آشنایی با این کلمه، حس کردم که حلقه گمشده و نقص اساسی سیستمی که من را تربیت کرده است، به این موضوع اهمیتی نمی‌دهد!
برای اینکه درک بهتری از آن پیدا کنم، سعی کردم در کنار درس‌های تخصصی، مطالب روانشناسی، تاریخی، اجتماعی، فرهنگی، دینی و حتی جامعه‌شناسی هم مطالعه کنم. در آن بازه زمانی و وقتی داشتم با دیدگاه سبک‌های مختلف روانشناسی آشنا ‌می‌شدم، یکی از دیدگاه‌ها بیشتر از بقیه درگیرم کرد! «تئوری انتخاب».

هیجان اینکه می‌توانم چیزهای بسیاری را در زندگی انتخاب کنم، من را به وجد می‌آورد و مثل خونی تازه‌ در رگ‌هایم جاری می‌شد! در این سال‌ها با دقت بیشتری نسبت به گذشته، سراغ کنجکاوی‌های اولیه می‌رفتم و شکل‌گیری ایده «نگرش» از بین همین کنجکاوی‌ها اتفاق افتاد!